|
قصه زندگي زندگي زيباست و هر لحظه جاريست زندگي با تمام رنگهايش مانند يك رود جاريست لحظه اي شاد و لحظه اي غمگين زندگي مانند يك روز بهاريست مي توان آرام بود ، مي توان عاشق بود مي توان زندگي را دوست داشت مي توان مانند شبنم پاك بود مانند آسمان ، آرام و بي آلايش بود مانند دريا مواج بود و گاهي پرتلاطم زندگي با تمام رنگها و نقش هايش زيباست زندگي را دوست بايد داشت بايد حركت كرد و عاشق نفس كشيدن بود زندگي برگ گلي است در كتابچه خاطرات زندگي سرمايه هر قلب است زندگي بهانه اي است براي رسيدن به كمال زندگي مسير تكامل و انسانيت است زندگي تصوير ذهن ما از آفرينش است زندگي همان خواستن ، توانستن است زندگي تمام باورهاي قلبي هر انسان است زندگي با تمام غمها و شادي هايش زيباست زندگي با تمام رنگها و قصه هايش زيباست تا شقايق هست زندگي بايد كرد تا شقايق هست زندگي را دوست بايد داشت اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نميدم که مي خندومت ولي مي تونم باهات گريه کنم اگه يه روز نخواستي به حرفهام گوش بدي خبرم کن........قول مي دم که خيلي ساکت باشم اگه يه روز خواستي در بري بازم خبرم کن......قول نمي دم که ازت بخوام وايسي اما ميتونم باهات بدوم اما....... ......اگه يه روز سراغم رو گرفتيو خبري نشد..........سریع به ديدنم بيا حتمآ بهت احتياج دارم
یک كرگدن جوان، داشت تنهايی توی جنگل می رفت. دم جنبانكی كه همان اطراف پرواز می كرد، او را ديد. و از او پرسيد كه چرا تنهاست. كرگدن گفت: «همه ی كرگدن ها تنها هستند.» دم جنبانک گفت: «يعنی تو يک دوست هم نداری؟» كرگدن پرسيد: «دوست يعنی چی؟» دم جنبانک گفت: «دوست، يعنی كسی كه با تو بيايد، دوستت داشته باشد، و به تو كمک بكند.» كرگدن گفت: «ولی من كه كمک نمی خواهم.» دم جنبانک گفت: «اما بايد يك چيزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای چين های پوستت پر از حشره های ريز است. يكی بايد پشت تو را بخاراند، يكی بايد حشره های پوستت را بردارد.» كرگدن گفت: «اما من نمی توانم با كسی دوست بشوم. پوست من خيلی كلفت و صورتم زشت است. همه به من می گويند پوست كلفت.» دم جنبانک گفت: «اما دوست عزيز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست.» كرگدن گفت: «قلب؟ قلب ديگر چيست؟ من فقط پوست دارم و شاخ.» دم جنبانک گفت: «اين كه امكان ندارد، همه قلب دارند.» كرگدن گفت: «كو؟ كجاست؟ من كه قلب خودم را نمی بينم!» دم جنبانک گفت: «خب، چون از قلبت استفاده نمی كنی، آن را نمی بينی؛ ولی من مطمئنم كه زير اين پوست كلفت يك قلب نازک داری.» كرگدن گفت: «نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً يك قلب كلفت دارم.» دم جنبانک گفت: «نه، تو يك قلب نازک داری. چون به جای اين كه دم جنبانک را بترسانی، به جای اين كه لگدش كنی، به جای اين كه دهن گنده ات را باز كنی و آن را بخوری، داری با او حرف می زنی.» كرگدن گفت: «خب، اين يعنی چی؟» دم جنبانک جواب داد: «وقتی كه يک كرگدن پوست كلفت، يك قلب نازک دارد يعنی چی؟! يعنی اين كه می تواند دوست داشته باشد، می تواند عاشق بشود.» كرگدن گفت: «اينها كه می گويی يعنی چی؟» دم جنبانک گفت: «يعنی ... بگذار روی پوست كلفت قشنگت بنشينم، بگذار ... » كرگدن چيزی نگفت. يعنی داشت دنبال يک جمله ی مناسب می گشت. فكر كرد بهتر است همان اولين جمله اش را بگويد. اما دم جنبانک پشت كرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند. داشت حشره های ريز لای چين های پوستش را با نوك ظريفش برمی داشت. كرگدن احساس كرد چقدر خوشش می آيد. اما نمی دانست دقيقاً از چی خوشش می آيد. كرگدن گفت: «اسم اين دوست داشتن است؟ اسم اين كه من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های كوچولوی پشتم را بخوری؟» دم جنبانک گفت: «نه اسم اين نياز است، من دارم به تو كمک می كنم و تو از اينكه نيازت برطرف می شود احساس خوبی داری، يعنی احساس رضايت می كنی. اما دوست داشتن از اين مهمتر است.» كرگدن نفهميد كه دم جنبانک چه می گويد اما فكر كرد لابد درست می گويد. روزها گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها، و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت كرگدن می نشست، هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های كوچک را از لای پوست كلفتش بر می داشت و می خورد، و كرگدن هر روز احساس خوبی داشت. يك روز كرگدن به دم جنبانک گفت: «به نظر تو اين موضوع كه كرگدنی از اين كه دم جنبانكی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی دارد، برای يك كرگدن كافی است؟» دم جنبانک گفت: «نه، كافی نيست.» كرگدن گفت: «بله، كافی نيست. چون من حس می كنم چيزهای ديگری هم هست كه من احساس خوبی نسبت به آنها داشته باشم. راستش من می خواهم تو را تماشا كنم.» دم جنبانک چرخی زد و پرواز كرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم های كرگدن. كرگدن تماشا كرد و تماشا كرد و تماشا كرد. اما سير نشد. كرگدن می خواست همين طور تماشا كند. كرگدن با خودش فكر كرد اين صحنه قشنگ ترين صحنه ی دنياست و اين دم جنبانک قشنگ ترين دم جنبانک دنيا و او خوشبخت ترين كرگدن روی زمين. وقتی كه كرگدن به اينجا رسيد، احساس كرد كه يک چيز نازک از چشمش افتاد. كرگدن ترسيد و گفت: «دم جنبانک، دم جنبانک عزيزم، من قلبم را ديدم، همان قلب نازكم را كه می گفتی. اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چكار كنم؟» دم جنبانک برگشت و اشک های كرگدن را ديد. آمد و روی سر او نشست و گفت: «غصه نخور دوست عزيز، تو يک عالم از اين قلبهای نازک داری.» كرگدن گفت: «اينكه كرگدنی دوست دارد دم جنبانكی را تماشا كند و وقتی تماشايش می كند، قلبش از چشمش می افتد يعنی چی؟» دم جنبانک چرخی زد و گفت: «يعنی اين كه كرگدن ها هم عاشق می شوند.» كرگدن گفت: «عاشق يعنی چی؟» دم جنبانک گفت: «يعنی كسی كه قلبش از چشمهايش می چكد.» كرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهميد، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند، باز پرواز كند و او باز هم تماشايش كند و باز قلبش از چشمهايش بيفتد. كرگدن فكر كرد اگر قلبش همين طور از چشم هايش بريزد، يک روز حتماً قلبش تمام می شود. آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت: «من كه اصلاً قلب نداشتم! حالا كه دم جنبانک به من قلب داد، چه عيبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او بريزد!!!» پیغام گیر حافظ:
وپیغام گیر نیما :
نیستم.. نیستم.. . * اين بيماري شما بايد فوري درمان بشه يعني من ماه بعد قراره برم مسافرت و معالجه اين بيماري خيلي ساده و سودآوره و بهتره زودتر ترتيبش رو بدم! يعني من از بيماريتون چيزي نفهميدم و ايدهاي ندارم و اميدوارم شما خودتون سرنخي به من بدين! يعني من امروز با دوستام دوره دارم، بايد برم زودتر بزن به چاک! يعني خبر خوب اينه که من قراره يه ماشين جديد بخرم و خبر بد اينکه شما بايد پول اونو بدين! يعني من 40 درصد از پول آزمايش بيماراني که به اونجا معرفي مي کنم را ميگيرم! يعني من دارم يه مقاله علمي مينويسم و ميخواهم از شما مثل موش آزمايشگاهي استفاده کنم! يعني من نمي دونم بيماريتون چيه شايد خود به خود تا يک هفته ديگه خوب بشه! يعني من نفهميدم بيماريتون چيه. شايد بچههاي آزمايشگاه بهتون کمک کنن! يعني اين چندمين مريضيه که اين هفته داشتم بايد حتما امشب برم سراغ کتابهاي پزشکي و درمورد اين بيماري مطالعه کنم! * اگه اين عوارض از بين نرفت هفته ديگه زنگ بزنيد وقت بگيرين يعني تا حالا مريضي به اين سمجي نداشتم خدا را شکر که هفته ديگه مسافرتم و مطب نميام! يعني من از فيزيوتراپيستها نفرت دارم نرخهاي ما رو شکستن! يعني هفته پيش دو تا مريض از شدت درد زبونشون رو گاز گرفتن! يعني من فکر مي کنم شما ديوونه هستين و اميدوارم يک روانشناس پيدا کنم که هزينههاي درمانتون رو باهاش قسمت کنم!
Human = eat + sleep + work + enjoy Pigs = eat + sleep Hence, Human = Pigs + work + enjoy if, Human - enjoy = Pigs + work in other words, Human that don't know enjoy = pigs that work Men = eat + sleep + earn money Hence, Men = Pigs + earn money if Men - earn money = Pigs in other words, Men that don't earn money = Pigs Women = eat + sleep + spend Pigs = eat + sleep Hence, Women = Pigs + spend if, Women - spend = Pigs In other words, Women that don't spend = Pigs
Men earn money not to let women become pigs! Women spend not to let men become pigs! Men + Women = 2 Pigs Wish all the pigs happy forever به روایت افسانه ها روزی شیطان همه جا جار زد که قصد دارد از کار خود دست بکشد و وسایلش را با تخفیف مناسب به فروش بگذارد. او ابزارهای خود را به شکل چشمگیری به نمایش گذاشت. این وسایل شامل خود پرستی، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرت طلبی و دیگر شرارتها بود. ولی در میان آنها یکی که بسیار کهنه و مستعل به نظر میرسید، بهای گرانی داشت و شیطان حاضر نبود آنرا ارزان بفروشد کسی از او پرسید : این وسیله چیست ؟ شیطان پاسخ داد: این نومیدی و افسردگیست آن مرد با حیرت گفت: چرا اینقدر گران است؟ شیطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد : چون موثرترین ابزار من است. هر گاه سایر ابزارهایم بی اثر میشوند، فقط با این وسیله می توانم در قلب انسانها رخنه کنم. اگر فقط موفق شوم انسانی را به حس نومیدی، دلسردی و اندوه وادارم، می توانم با او هر آنچه می خواهم بکنم. من این وسیله را در مورد تمامی انسانها به کاربردهام، به همین دلیل اینقدر کهنه است. راست گفته اند که شیطان دو ترفند اساسی دارد که یکی از آنها نومید کردن ماست. به این طریق دست کم نمی توانیم برای دیگران خدمتی انجام دهیم و مفید باشیم. ترفند شیطانی دیگر تردید افکندن در وجود ماست، تا ریشه ایمانمان را که ما را به خدا متصل میکند، گسسته شود. پس مراقب باشیم که فریب این دو ترفند را نخوریم و دوستی را به طلب هیچ نخواهیم مگر اعتلای روح
منتظر نظراتم روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه
براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش
دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت
تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه
تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين
درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي
كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند.
بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و
زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي
دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب
درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي
آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه
و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به
شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد
بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي
ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما
سپاسگذاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان
محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او
را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در
بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او
اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و
ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد
بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در
چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف
اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن
كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين
نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر
براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد
زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام
پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن
دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به
درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او
برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون
پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب
واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار
باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي
توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض
نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير
پرداخت شده است»
:: جـــاده ::
- اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسيار دوست
مرد ، مدتى به فكر فرو رفت ، آنگاه گفت :
جمله كه مردها هيچ وقت حاضر به شنيدن آن نيستند:
بنابر يك مطالعه اخير روي نوجوانان، ده چيز پسرها را ديوانه مي كند، خودتان تصميم بگيريداگر مي خواهيد روزي صدها بار اين جملات را به آنها ادامه مطلب |
|